۶۳۵۶۲۲۱۰۰۵۸۲۹۰۷۴۸۴

سفر کنید و به دورها و دورها بروید

سفر انواع مختلفی دارد، اما شاید نتیجه‌اش یک چیز است؛ انسانی کاملتر، بله انسانی کاملتر از آن رو که سفر پختگی و عاقلی و تازگی می‌آورد. برخی سفر می‌کنند برای دیدن تفاوت، شهرنشین به دامان طبیعتی بکر می‌رود برای رفتن به یک زندگی سراپا دگرگون که شاید خودش بیشتر از چند روز تحملش را نداشته باشد؛ این نوع سفرهای چالشی هیجان‌انگیزند برای یک خودشناسی و دیگرشناسی.

اما سفر گاهی برای دیدن شهری دیگر است و فرهنگی که با تاریخ و رخدادهای متفاوت ساخته شده است. سفر از کشوری توسعه یافته به کشوری عقب افتاده در آفریقا، سفر از عالمی است به عالم دیگر؛ سفر از شهر به روستا سفر از یک نوع زندگی به یک نوع زندگی دیگر است. ما از جایی به جای دیگر می رویم تا چیزی متفاوت را درک کنیم. اما این حال تازه الزاماً به معنای رفتن به مکانی جدید نیست، ویلایی در جایی می گیریم و تعطیلات کوتاه را سالیان سال در آنجا می گذرانیم، در اینجا دیدار از نقطه ای جدید ما را مشتاق نکرده است، اما سفر انجام می شود و چیزی متفاوت اتفاق می افتد، که الزاماً به معنای قرار گرفتن در فضایی تازه نیست. پس سفر قالبی متفاوت تر از آن چیزی است که اغلب تصور می شود. سفر در بسیاری موارد و در معنایی موسع به معنای مرخصی از نوعی بودن است برای تجربه نوع دیگری از بودن.

سفر آزادی است

میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی معتقد بود سفر به ما احساس رهایی می دهد، حتی اگر از جایی آزاد به جایی محدود برویم. دگرگونی و تفاوت وقتی منتهی به شکست آنچه زندگی خود می نامیم بشود، به انسان احساس آزادی می دهد. انسان همواره آرزوی شکستن کلیشه های زندگی خود را دارد و هیچ نوعی از رهایی بالاتر از این نیست، هر چند رهایی، رهایی از کلیشه ها، به طور همیشگی میسر (و حتی مطلوب) نیست و تداوم ماندن در جایی جدید خود منتهی به کلیشه های تازه می شود.

این رهایی از کلیشه ها و عادت های زندگی، احساس آزادی می دهد، حتی اگر از جایی آزاد رها شویم و به جایی برویم که به لحاظ اجتماعی، قوانین و مقررات آزادتر از جایی باشد که پیشتر تجربه کرده باشیم. پس اولین احساسی که سفر – در همه انواع خود – حتی رفتن به ویلای قدیمی و ماندن در آنجا به انسان می دهد، رهایی و آزادی از زندگی روزمره است.

سفر امری بیرونی است

درست است که سفر امری بیرونی و مشخص است، اما در اغلب موارد تأثیراتش درونی و روحی است. ممکن است ما از نقطه ای به نقطه ای تازه برویم و این نقطه بسیار نزدیک یا دور باشد، اما آنچه در نهایت این جابه جایی و رفتن را مهم می کند، تبعات روانی و روحی آن است. این در مورد انواع مسافرت ها صادق است. برای مثال سفر به شهری فرهنگی مانند ونیز با همه موزه ها و مظاهر فرهنگی و تاریخ و ریشه هایش، نوعی سفر معنوی است، سفر به اماکن زیارتی هم که در ماهیت برای بازپروری و دگرگونی روحی است که تدارک دیده می شود. اما این بدان معنا نیست که تنها سفر به یک مکان تاریخی و شهری قدیمی یا منطقه ای ساخته شده از مقابر و معابد معنوی دارای تأثیرات روحی و روانی است.

سفر به منطقه ای آزاد که عموماً برای استراحت و تفریح ساخته شده است. با همه رنگ، طراوت، بیکاری و استراحتی که به بار می آورد بیشتر از تأثیر فیزیکی، حاوی تأثیراتی روانی و روحی است. لذت هیچ کاری نکردن، نیندیشیدن و غفلت و فراموشی، خود نوعی سفر روانی و روحی است؛ چرا که انسان را بازسازی و انرژی او را ذخیره می کند و مواهب و امکاناتی مادی را در اختیار او قرار می دهد، تا از جهان دغدغه ها و مشغولیت های خود فارغ شود. همین خواست رهایی و فراغت، به نوعی سفر روحی و روانی محسوب می شود، درمانی در مقابل دغدغه ها و بنابراین زمانی این سفر نتیجه بخش و موجب رضایت خواهد بود که به نتایجی روحی و روانی منجر شود.

سفر اندیشه است

ما سبک زندگی خاصی داریم که در هم بافته از عوامل مختلفی است. این سبک زندگی هم برآمده از اندیشه هایی بافته شده در تار و پود تاریخ است و هم اندیشه امروز ما را ساخته و پرداخته کرده است. با این اوصاف زندگی ما بازتاب دهنده اندیشه ای تاریخی و برسازنده اندیشه اکنون ماست. خود سبک زندگی برآمده از باورها، عواطف، رفتار و زبان و امیال و ایده آل های انسان هاست.

سفر در عمیق ترین معنای خود سفر از یک سبک زندگی به سبک زندگی تازه و از این رو سفر از اندیشه ای به اندیشه ای دیگر است. همین نکته از سفر به شرط کثرت و سهل بودنش، امری جمعی می سازد که ملتی را به سبب دنیادیدگی دارای اندیشه ای وسیع تر و نزدیک تر به واقعیت می کند و ملتی را که از خود بیرون نمی آید، بسته و گاه عقب مانده و متوهم نگه می دارد. سفر در این گذر اندیشه ها انسان ها را واقع بین می کند. بیراه نیست اگر این واقعیت را که دیپلمات ها در هر کشوری نماینده نرم خویی و توافق هستند و آرمان ها را به واقعیت نزدیک می کنند، نتیجه همین سفر کردن و دنیادیدگی آنها بدانیم.

سفر پیشرفت است

سفر به معنای رفتن و بازگشتن است. بازگشت و آنچه از سفر به همراه خود می آوریم؛ البته مهم ترین نکته ای است که در مواردی که پیشتر ذکر شد هم، مستتر و ملحوظ بود. سوغات تنها چیزهای مادی نیست که همراه خود می آوریم، سوغات ما فرهنگ و تفاوتی است که با خود به همراه دارد.

هر کس با توجه به حوزه قدرت خود چیزی را وارد زندگی اش می کند که حاصل سفر است. برخی استاندارد زندگی خود را با سفر تغییر می دهند، برخی استاندارد زندگی یک ملت را. برخی خانه خود را دگرگون می کنند برخی شهر و کشور را. ناصرالدین شاه با سفر می خواست کشورش را تغییر دهد، هر چند سطحی و زودگذر، اما کاروان تحصیلکرده هایی که به فرنگ رفتند و برگشتند، ادبیات، فلسفه، آرمان سیاسی، معماری و زبان ملت را تغییر دادند. پس علاوه بر قدرت مادی و بیرونی، گنجایش و گستره وجودی یا همان قدرت درونی هم در سوغات و تأثیر آن نقش دارد. این تلاش برای تغییر، پس از بازگشت به معنای ساخت جهانی تازه است که از تصادف فرهنگ بومی و دیگری حاصل می شود و نتیجه آن صیقل یافتن روش های اداره زندگی (و کشور) و رشد الگوهای پیشرفت است. گاه حتی سفر می تواند به نوعی هشدار بدل شود، هشداری که نشان می دهد راه را اشتباه رفته ایم. گاه می تواند ما را قدردان وضع موجود کند و این خود نتیجه ای مهم در راه پیشرفت است. البته انحرافاتی هم سفر در پی داشته و ما گاه طعم این انحرافات را در همان آرمان های سیاسی، فلسفه، ادبیات، فرهنگ و زبان چشیده ایم، با این وجود در اکثر موارد مشکل از سفر نبوده، بلکه مسافر سست بوده است و کشور میزبان ضعیف و سردرگم.

سفر نجات است

باید به دورها و دورها رفت، گاهی گم شدن در سرزمین ها و بزرگی کره خاکی ما و همه تفاوت های آن، تنها راه نجات و آرامش است. بزرگی جهان اغلب در تصور ما نمی گنجد و سفر این بزرگی را به ما عطا می کند که حاصلش آرامش و شادی است. سفر – به هر کجا که باشد – دنیای یکنواخت را ارزش زیستن می بخشد و برای همین هم بودلر، شاعر و نویسنده فرانسوی عاشق سفر و ابزارهای آن از بنادر و بارانداز تا قطار و کشتی و هتل بود و با تمنا می سرود که: ارابه، مرا با خود ببر! کشتی مرا از این مکان بربا! / مرا به دورها و دورها ببر. اینجا گل زمین از اشک است.

منبع:jamejamonline.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده − 9 =